|
دوشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٦
اهواز شهري بود پر ماجرا . اما ماجراي تو با همه فرق داشت...
¤ نوشته شده توسط
محمدرضا، زير يه آسمون ابري...
دلتنگيها
دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٥
When I Sixty-four
-----------------------------------Episode I-----------------------------------
دههي 1950 ميلادي، روزهاي اوج «بيتلز» و «سر پُل مك كارتني» گيتاريست 19 ساله ي گروه. اون روزها پُل ترانهاي نوشت به نام «وقتي كه 64 ساله شوم» (when I sixty-four) ترانهاي در مورد روزهاي آينده، زماني كه پل و معشوقه اش 64 ساله بشن، با اين ترجيع بند كه «وقتي كه 64 ساله بشوم، آيا باز هم مرا ميخواهي؟ آيا باز هم براي من هديهي ولنتاين ميفرستي؟» ترانهاي ماندگار براي تمام زمانها، حتي تا 64 سالگي...
دقيقا 45 سال بعد، زمستان 2004، پُل مككارتني 64 ساله شد! به همين مناسبت شبكهي MTV آمريكا تور بزرگي به نام When I sixty-four تشكيل داد و از خود پل مك كارتني هم براي حضور در اين تور دعوت شد. اينجور كه اعلام شد قرار بود كه فقط گروههاي معروف موسيقي در اين تور ترانه هاي بيتلز رو بازخواني كنن. اما سورپرايز اصلي اين بود كه براي اختتاميه تور پل مك كارتني به روي استيج دعوت بشه و شخصا ترانه When I Sixty-four رو اجرا كنه.
گروهها روي استيج رفتن و ترانههاي مختلفي از بيتلز و به ياد سر جان لنون فقيد و روزهاي اوج بيتلز اجرا كردن. تور باشكوهي بود. بعد از تمام شدن اجراها مجري تور از پل مك كارتني دعوت كرد كه براي اجراي ترانه When I sixty-four به روي استيج بياد. يك سورپرايز جالب براي تماشاچي هاي ناباور. بعد از چندين سال سكوت و انزوا، سر پل مك كارتني شخصا يك ترانه از بيتلز اجرا مي كنه؟!! هيچكس باور نمي كرد كه مك كارتني توي سالن باشه...
پل مك كارتني به روي استيج آمد. موهاي سفيدش ريخته بود، چاق شده بود و چهره اش شكسته شده بود. پل مك كارتني 64 ساله بود!
همه نفسها رو توي سينه حبس كرده بود و منتظر بودن مك كارتني گيتار رو برداره و شروع كنه، اما پل مك كارتني نگاه غمگينش رو به جمعيت دوخت. با صدايي خسته و پير فقط همين چند جمله رو گفت : «امسال من 64 ساله شدم، در تمام اين سالها كسي به ياد من نبود. امسال هم هيچ هديه ولنتايني دريافت نكردم. امسال من ولنتايني نداشتم، سالهاست كه ندارم...»
همه ي نگاهها به قطره اشكي بود كه در هنگام ترك استيج بر روي گونه ي سر پل مك كارتني مي غلتيد...
"خيلي سال بعد از اين، وقتي كه پير شدم و موهايم ريخت آيا باز هم براي من هديهي ولنتاين ميفرستي؟ آيا باز هم در روز تولدم برايم يك بطري شراب مي آوري؟ وقتي كه شصت و چهار ساله بشوم، اگر تا ساعت يك ربع به 3 بيرون رفتم، در انتظار من چشم به در ميماني؟!"
-----------------------------------Episode II------------------------------------
كاش هر روزمون روز عاشقي بود. نه اين كه يك سال تمام بشينيم منتظر يه روز غريبه تا والنتينوي مقدس كشته بشه و ما به اين بهانه بخوايم يه دفعه هرچي كم گذاشته بوديم جبران كنيم. كاش "دوستت دارم" گفتن هامون دروغي نبود. كاش وقتي مي گفتيم مسئوليتش رو هم قبول مي كرديم. كاش به جاي خرس تدي و شكلات و كادوهاي صورتي و قرمز، عشقمون رو جور ديگه اي ثابت مي كرديم. و هزار تا "كاش" ديگه. خيلي با اين حرف مهتاب بي قرار حال كردم كه : "عشق، دادن است، و باز هم دادن. و هوس، گرفتن است و باز هم گرفتن" از اين به بعد اگر عاشقم، براي خودم عاشقم. نه انتظاري دارم، نه چشمداشتي. نه انتظار محبت دارم و نه منتظر وصالم و نه هيچ چيز ديگه. به كسي چه كه تا حالا هديه ولنتاين نداشتم؟ عاشقه "عاشق بودن" مي مونم و بس. عاشقه روزهاي قشنگي كه چقدر عاشق بودم. كجا رفتن اون روزها؟ كاش زمستون نمي شد...
-----------------------------------Episode III------------------------------------
آسمونه ابريه ابريه ابريه اهواز، مثل يك بغض، تو ظهر عاشورا يك فضاي عجيب درست كرده بود. بوي نم بارون رو حس مي كردم. مي دونستم كه اين آسمون مي خواد بباره. و باريد. همون شب باريد. باريد تا نم نم آرومش دل شعله هاي همه ي اون هزاران هزاران شمع روشن رو بلرزونه. و باز هم پرسه گردي هاي خيس از بارون و اين بار : من و منصور... و چند روز بعد، اينجا، توي سرزمين كوهستان و يخ، يك بارون ديگه و بي بهانه از خونه بيرون زدن. گذر توي خيابونهاي خلوته خلوته خلوت و اين بار تنها. موها و گونه هاي خيس. نفس كشيدن. و يك ساعت بعد، پشت در خونه، با دو برگ كاغذ A4 خيس و چروك در دست... بارونهاي جنوب با همه جا فرق داره. هواي دم كرده ي قبلش و هواي لطيف بعدش، آسمونش كه وقتي ابري ميشه مثل اينجا خاكستري نيست، قطره هاي درشتش كه از توشون مي توني دنيا رو وارونه ببيني، صداي ريتميك و آرامش بخشش و بوي نمناكش...
-----------------------------------Episode IIII-----------------------------------
از همه ي اين حرفها بگذريم؛ ولنتاينتون مبارك!
¤ نوشته شده توسط
محمدرضا، زير يه آسمون ابري...
دلتنگيها
دوشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٥
وقتي رفتي، همه چيز رفت...
هر كاري كردم كه تو رو گم كنم از خاطرههام به در بسته خوردم و باز از تو پر شد لحظه هام خاطرههاي بودنت چه جور فراموشش كنم؟ دلي كه تو آتيش زدي چه جوري خاموشش كنم؟
جاي نگاتو پر نكرد، هيچ كسي با هرچي كه بود انگاري تو خون مني، تو پوست و گوشت و تار و پود دروغ نميگم بعد تو خيليها رفتن و اومدن اما توي نگاه من هيچ كدومش تو نشدن
فكر نكني ازت ميخوام بياي و با من بموني اينها رو گفتم كه فقط صداقتم رو بدوني من نميخوام كه مثل تو حرفي باشم توي عمل من عاشق عشق ميمونم، من عاشق عشق ميمونم تو ديگه مُردي واسه من...
تو هم با من نبودي، خيال مي كردم كه بودي و نبودي. يكي بودي و نبودي، غير از خدا فقط تو بودي و نبودي. اه منِ خر رو بگو. خدا هم نبود و تو بودي، اما بازم نبودي... چقدر دوستت داشتم.... خيلي خري محمدرضا... بيخيال
خيلي حرف دارم براي گفتن. اما نمي تونم بگم. شايد هم همه رو گفتم اما خودم خبر ندارم. يه بار ديگه اين پست رو با دقت بخونيد...
براي ولنتاين برمي گردم. با داستان هديه قشنگ ولنتاين، خرس تدي و شكلات. "آنگاه كه 64 ساله شوم"...
¤ نوشته شده توسط
محمدرضا، زير يه آسمون ابري...
دلتنگيها
شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٥
The Outlaw Torn
18 نوامبر، 27 آبان، و 17 ربيعالاول. ساعت 9 صبح يك روز آباني و فرداي يك شب باراني، كرونومتر زمان براي محمدرضا استارت زد. 00:00':00''
ولي اومدم اينجا كه چي بشه؟ خوب به دنيا اومدي ديگه! دنيا؟ دنيا ديگه چيه؟ دنيا....خوب...منم نميدونم درست، اما يه جا شنيدم يكي ميگفت : دنيا دار مكافاته!! اوووووه! حالا تو هم همه چيزشو ول كردي دار مكافاتشو چسبيدي؟ خوب پس حالا كه اينجوريه پس من چرا بايد برم تو اين به قول تو دار مكافات؟ خوب اين يه قانونه، اجداد ما، پدرهاي ما، و خود ما بايد بريم اونجا. پس يعني نميشه قانون شكن بود؟ چرا، به شرطي كه خودت هم بشكني! يعني منظورت اينه كه من خود قانونم كه بايد خودم رو بشكنم؟ ......... خوب اصلا بگو ببينم الان من دارم ميرم اونجا كه چي بشه؟ كه زندگي كني. خوب بعدش چي ميشه؟ ميميري ديگه! اي بابا! پس اين همه تشكيلات و دم و دستگاه فقط براي اين كه برم اونجا و آخرش بميرم؟ .......... چرا جواب نميدي؟ نپرس... اميدوارم هيچوقت اينها رو درك نكني، برو به دنيا...
سايت deathclock بهم گفته بود كه زمان مرگم ساعت 6 بعد از ظهره. الان كه فكر ميكنم ميبينم ساعت خيلي جالبيه، به خصوص توي اين فصل از سال، ساعت 6 بعدازظهر، يك روز ابري، وقتي هنوز چراغهاي خونه رو روشن نكردي، تاريك روشن مبهم دم غروب، يك فضاي جادويي، فضايي كه انگار در اون وزن و جاذبه بياثره، پنجرهي باز و هواي خيس پاييزي. فرض كنيد توي اين فضا كم كم سوي چشها كم بشه، صداها رو بلندتر از حد معمول بشنويد، با هر ضربان قلب رگ گردن هم بپره، يك كُماي سفيد، يك fade out به سمت يك فضاي خالي، و پرواز... اميدوارم هيچوقت درك نكنيد...
اگر زمان بين ساعت 9 (روز تولد) تا 6 بعداز ظهر (روز آخر) رو حساب كنيم، دقيقا 9 ساعت ميشه. يك عدد ناقص، عددي كه همهي معني و فلسفهاش در انتظار رسيدن به عدد رُند 10 هست. يك عدد كه هميشه احساس ناكامل بودن رو به دم ميده، يك عدد مرزي، عدد انتظار... فقط 9 ساعت وقت داشتم براي زندگي! تازه از همين 9 ساعت هم 3 ساعتش رو خواب بودم، شايد هم همهاش رو، كسي چه ميدونه؟ شايد الان هم خوابم و دارم خواب يه دنياي ديگه رو ميبينم. چقدر خوب بود اگه همهي اينها يه خواب بود. همهي دروغها و دورنگي ها و فريبها و خيانتها، همهي آدمهاي كاغذي و همهي اين روزهاي خاكستري غربت و بغض و همهي... همش يه خواب بود، بعد يه دفعه از اين خواب ميپريدي، يه ليوان آب ميخوردي و ميخوابيدي و اينبار خواب بارونهاي تند جنوبي و دريا رو ميديدي، خواب قلبهايي كه واقعا ميتپند و خواب حقيقت… اما حيف كه اينها هم فقط توي خواب هست، اميدوارم هيچوقت درك نكنيد...
نميدونم ديگه چي بگم، اما امروز ميخوام به مناسبت تولدم به خودم 2 تا هديه بدم، اوليش يك شيشه ادكلن UDV است كه خيلي دوسش دارم، دوميش هم ترجمهي يك شعر از جيمز هتفيلد هست. Outlaw Torn يكي از باكلاس ترين ترانههاي .Metallica ترانهاي براي من و تو كه رشتهي زمان از دستمون در رفته. تنها چارهي ما اينه كه بشينيم و انتظار بكشيم، اما انتظار چي؟ بارون؟ مرگ؟ معجزه؟ اين سوال هم از اوناييه كه مثل X^2=-1 جواب نداره. اعداد مختلط رو هم بشر واسه دل خوشي خودش درست كرد، و گرنه اونا هم نميتونن جوابي براي اين معادله بدن. بازم خود i مجهوله... زياد چرت و پرت ميگم، ميدونم، بيخيال، اميدوارم هيچوقت درك نكنيد...
-------------------------------------------------------
The Outlaw Torn
و حالا تمام عمرم را منتظرت ميمانم، سوار بر غبار و سوار بر امواج دريا، براي تو
بيرون و درون را به دنبالت جستجو ميكنم، تا دوباره آنچه كه برايم باقي گذاشتهاي بازگردانم
ميدانم كه هميشه بايد بسوزم، اما آنكه جستجو ميكند بلاخره يابنده است، پس تمام عمرم را منتظرت ميمانم
طوفان ياغي، گردباد قانون شكن، و من همان طوفانم...
پس تمام عمرم را منتظرت ميمانم، هرچه بيشتر به دنبالت بگردم بيشتر محتاجت خواهم شد و هرچه بيشتر دعا كنم، بيشتر برايت خون ميريزم، با وجود تو زمان و مرگ برايم بي معني بود، اما در اين سرنوشت زمان هرگز با من نبود، پس تمام عمرم را منتظرت ميمانم. گردباد ياغي، و من گردبادم...
صدايم را بشنو، و اگر ذهنم را به روي ترسها بستم، بازش كن.
مرا ببين، و اگر چهرهام بيريا بود، حذر كن.
در آغوشم بگير، و وقتي كه ناتمام ماندم، اميدوارم كن.
نجاتم بده، و وقتي كه با غرور گذر كردم، به يادم بياور كه از اين گردباد ياغي چه بر جاي مانده است...؟
(ترجمهاي آزاد از Outlaw Torn) (Metallica)
¤ نوشته شده توسط
محمدرضا، زير يه آسمون ابري...
دلتنگيها
یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥
امروز، آسمون ابري بود...
از همون روز پاييزي كه محمدرضا به دنيا اومد، آسمون ابري فابريكش شد. يادشه روزهايي كه صبح از خواب بيدار ميشد و ميديد آسمون ابريه، بر خلاف روزهاي ديگه با ميل و رغبت ميرفت مدرسه. تو راه مدرسه هوا رو بو ميكشيد تا بوي نمي كه نويد بارون ميداد رو با همهي وجود حس كنه. هنوزم دوست داره صبحها كه از خواب پا ميشه و از پنجره بيرون رو نگاه مي كنه، يه آسمونه ابري ببينه كه هر لحظه ممكنه بغضش بتركه، و يه خيابون خيس از باروني كه ديشب اومده و هنوز قطرههاش داره از بالاي چراغ خيابون (كه حالا تو تاريك روشن يه صبح ابري نورش خيلي كمرنگ ديده ميشه) ميچكه. از همون موقعها (اون موقع هايي كه يادم ميآد) بارون رو دوست دارم. نه براي اين كه كسي يا چيزي رو يادم ميياره، شايد براي اين دوستش دارم كه آدمو ياد گريههاي دلتنگيش ميندازه، همون گريههايي كه وقتي آم دلش مثل همون آسمون ابري شده ميياد سراغش، همون گريههايي كه اشكهاش بالش رو خيس ميكنه، همون گريههايي كه بعد از اون احساس ميكني ديگه هيچي تو دلت نيست، هرچي بوده با اشك اومده بيرون. گريههاي بيبهانه. وقتي زير بارونم مست ميشم، اين مستي با هيچ شرابي نيست. بيخياله هرچي درد كليه و از سرما لرزيدن و خيس شدنه. بايد زندگي كرد. انگار خود خدا با اون قطرهها مياد پايين و روي صورت و تنت ميشينه. افسانهي هبوط خداوند به روي زمين.
ياد بارونهاي تند اهواز به خير، بارونهايي كه بعضي وقتها سه روز بيوقفه ميباريد. جوري كه توي مدرسهها كلاسها تشكيل نميشد و زندگي مردم واسه يكي دو روز مختل بود. اون روزها تو خيابونهاي اهواز يه پسر ديوونه، با لباسهايي كه خيس شده بود و به تنش چسبيده بود، قدم ميزد. مردمي رو كه از ترس خيس شدن زير طاقي ها ميرفتن و مياومدن ميديد و توي دلش بهشون ميخنديد، و مردم توي دلشون به اين ديوونه مي خنديدن كه داره زير بارون پرسه ميزنه. اون روزها اگه سراغ محمدرضا رو ميگرفتي، ميگفتن : اونجاييه كه بارون شديدتر ميباره.
از چتر فروشها متنفرم، خدا كنه فردا بارون بياد...
و رسالت من اين خواهد بود تا دو استكان چاي داغ را از ميان دويست جنگ خونين به سلامت بگذرانم تا در شبي باراني آن ها را با خداي خويش چشم در چشم هم نوش كنيم
(حسين پناهي)
¤ نوشته شده توسط
محمدرضا، زير يه آسمون ابري...
دلتنگيها
سهشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥
جادههاي عريض و بيعابر. آدمهاي حيران كه نه اولينشون هستم و نه آخرينشون. ديوارهاي بتوني و بلند. درختهاي دود زده. دروغ. دلهره. چهرههايي كه نگاهت ميكنن و انگار دارن تو دلشون بهت ميخندن و دندونهاي سياهشون بيرون ميافته. لرزش دست. برخورد مستقيم پوست نرم گلو با زبري طناب خشك. سردرد عصبي. فرياد. لغزش ميليونها ميليون كِرم روي پوست بدن. ضجه. درآوردن چشم چپ از توي كاسهي چشم با انگشت دست راست. اشك. ناله. صداي خشك باز شدن لولاي تابوت. تابوت هاي سياه...
يه ديوار پوك، كه وقتي قسمتي از اون كنده بشه، همش ميريزه. آدمهاي دور و بريت همون ديوارن. ريختن. پودر شدن و ديگه ديوار نيستن. خاك. همون چيزي كه آخرش تن آدم رو بهش ميسپارن. بلنتر بخنديم. چرا؟ چون قراره اين همين آدمهاي دور و برت قبرت بشن. همينا قراره جنازت رو بلند كنن و بلند داد بزنن، بلند.
دوست دارم از يه جاي بلند بپرم پايين و با فرق سر رو زمين فرود بيام. دوست دارم موقع برخورد صداي خرد شدن آروارههام رو بشنوم.
نميدونم دقيقا كجام. گم شدم. گم شدم تو اين دنياي شلوغ. گم شدم زير آوار همهي محبتهاي دروغي. گم شدم توي همهي تنهاييهاي دمادم. گم شدم، شما منو نديد؟
ده هزار سال پيش در چنين روزي، انسان متوجه شد كه چه موجود كثيفيه.
سر و صداي گنجشك ها بلند شد. ديگه داره صبح ميشه...
¤ نوشته شده توسط
محمدرضا، زير يه آسمون ابري...
دلتنگيها
پنجشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٥
سلام،
بيشتر از يك ماهه كه ننوشتم. چيزي نداشتم كه بنويسم. شايد هم ديگه چيزي نداشته باشم براي گفتن. شايد اگر ازم نخواسته بودن، همين رو هم نمينوشتم. تو اين پست فقط يه شعر كوتاه مينويسم. ترجمهاي از ترانهي IF (اگر) از پينك فلويد. شايد همين چند كلمه بتونه خيلي چيزها رو بگه. شعر اين ترانه از Syd Barrett هست. يكي از نوازندگان پينك فلويد كه بعدها به خاطر مشكلات رواني از گروه خارج شد. مردي كه ديوانه شد...
من اگر پرنده بودم، كوچ ميكردم اگر قطار بودم، دير ميكردم اگر انسان خوبي بودم، تو را بيشتر درك ميكردم
اگر به خواب ميرفتم، خواب ميديدم اگر ميترسيدم، قايم ميشدم و اگر تنها بودم گريه ميكردم
و اگر با تو بودم، آسوده خاطر بودم و اگر ديوانه شوم، ميدانم كه ديگر با من بازي نخواهي كرد...
موفق باشيد.
¤ نوشته شده توسط
محمدرضا، زير يه آسمون ابري...
دلتنگيها
|